بیا ای گل تر از گل ها
به لب آمد زهجرت دیگر ای جانان من جانم
بیا دوری مکن زین بیش و بیش از این مرنجانم
پرستو از سفر برگشت و گل خندید و عید آمد
همه در باغ و بستانند و من در خانه زندانم
مکن تاخیر آگر اندیشه دیدار من داری
که نوروز است و روزی زین مناسب تر نمی دانم
بیا در سال نو با من صمیمی باش تا من هم
هوادارت چنان باشم که هستم با دو چشمانم
شبی ای گل تر از گل ها بیا مهمان من شو تا
تو را چون جانگرامی دارم و بردیده بنشانم
زمن ای کرده جا در جان تمام هستیم بستان
ولی بگذار لبخندی به جایش از تو بستانم
شب عید است و مردم از حلول سال نو نو خندان
من اندر حسرت سالی که از کف داده گریانم
تو بی«طالب »توانی زیست شکی نیست اما من
خدا میداند ای زیبا که روزی بی تو نتوانم
شعر از شاعر محلی سرای جنوب "شهر خشت" سید طالب هاشمی است در آن سالها که در بوشهر مهربان بودم خوشبختانه بارها در شب شعر ها ایشان را ملاقات کردم اما شوربختانه دوستی دست نداد!!!!