عیدانه

بیا ای یار رعنایم ز پیشانی گره وا کن
سفیر عید می آید دمی بنشین تماشا کن
زشور عید می رقصند تمام مردم این شهر
تو هم گرعیش میخواهی بیادستی ببالا کن
دلی چون آینه داردکسی که سجده میکارد
بیا یکدم درآن بنگرنهانت راتو پیدا کن
صلاﺓ عید بر پاشد گلابی زن به اندامت
به گرمای وجود خود قیامت را توبرپاکن
بده دست محبّت رابه دست آرزومندی
بقای نام گرخواهی به احسانش مسّما کن
به شبهای عزیزقدراگرشستی روانت را
بیا قدرش بدان جانا تو با مردم مدارا کن
رهاکن رخت بد بینی که عیدفطرمی آید
لباسی تازه ای میپوش دلت مانند دریا کن
دهانی پرشکرداری مزن نیش زبانت را
تو جام تلخ دنیا را زکندویت گواراکن
اگردلداده ی حقّی بدست آوردل زاری
بنه برزخم اومرهم به لبخندی دلش وا کن
غنیمت دار ای هاتف دمی اندر بر یاران
توکزفردا نه ای آگه به فردا فکرفردا کن؟
استاد سالاری به مناسبت عید فطر 89
خدا بر سر ملک ایران نوشت